اتفاقات چند ماه اخیر جدا از تاثیرات اجتماعی-سیاسی که در جامعه داشت در زندگی من تجربهای یگانه را با خود داشت. نوعی تجربه شهودی نسبت به همه چیز بود. در دوران دانشجویی علاقه اندکی به فلسفه داشتم. در آن دوران سعیم بر این بود که تا جای ممکن کتبی که مطالعه آنها مرسوم میباشد یا طبشان وجود دارد را مطالعه کنم که البته در حال حاضر از این نوع مطالعه متنفرم و بیشتر ترجیح میدهم که در طول زندگی خود یک پروژه تعریفشده را پیش ببرم و اگر برخوردی با برخی آثار دارم در بستر این پروژه باشد.
بههرحال از کتاب تاریخ فلسفه ویل دورانت تا رساله نقد عقل محض کانت تا کتب جناب نیچه و گهگاهی مقالات روانشناسی فرویدی و... همه حامل مفاهیمی بودند که شاید درکشان دشوار مینمود. نه به لحاظ پیچیدگی بلکه برخی از معانی برای من ملموس نبودند. برای نمونه عرض میکنم مثالا مفاهیمی نظیر اراده معطوف به قدرت که در آثار نیچه به صورت عمده بحث میشود یا «من» و «فرامن» و عمده مفاهیم اسطورهای. تجربهای که این چند وقت برای من اتفاق افتاد این بود که مفاهیم فلسفی به طور کامل برای من ملموس شدند. یعنی خود را در متن این مفاهیم میدیدم. دیگر آنها اصطلاحات خاصی نبودند بلکه از در و دیوار در تجلی بودند. ناگهان احساس کردم به کنه این مفاهیم پی بردم و حالت شخصی را پیدا کردم که بعد از شنیدن یک لطیفه مفهوم آن را نفهمیده باشد اما زمانیکه معنی سخن گوینده را درک میکند بلند شروع به خندیدن میکند. این موضوع تنها در این موارد اتفاق نمیافتاد بلکه در رابطه با خودم، اطرافیانم و هر کسی که میشناسم نیز اتفاق افتاد. انگار که با یک سیلی محکم از نوعی حالت بین خواب بیداری پریده باشم. شاید به مدت چند روز همهچیز لخت و عریان شده بود. من شاید هیچگاه تا این حد در مورد ترسهایم، شخصیتم، عقایدم به یقین نرسیده بودم، شاید لحظهای خود را بیواسطه یافتم. چه بسا از دوستان و نزدیکانی رانده شدم و به کسانی که دوستی با آنها نداشتم علاقهمند. همه برای لحظه خودشان بودند چیزی برای پنهان کردن نبود. شاید اولین باری بود که متر و معیاری داشتم برای سنجش خود و خود را سنجیدم. شاید این نقطه عطفی بود در مسیر رشد. نکته جالب اینجاست که بر عقایدی که تا قبل از این یقین نداشتم مطمئن شدم و اطمینان پیدا کردم که درستترین مسیری که میتوان پیمود همانی است که از چند سال پیش شروع کردم.
همچنین این وقایع مثل آخرین قطعه یک پازل بود. تا قبل از آن شرایط جامعه ما حالتی بیمعنا و گنگ بود اما بعد از آن به یک باره همه چیز معنای خود را یافت. شخصا فهمیدم که انقلاب چه بود است و تحلیل درستی از شرایط سال 57 پیدا کردم. وقایعی که در مدت این 30 سال اتفاق افتاده بود و برای من درکش مشکل بود روشن شد. حتی آثار هنری چند سال اخیر در یک هماهنگی با شرایط فعلی معنا پیدا کردند. نمونهاش ظهور افرادی مانند نامجو و کلا موسیقی زیرزمینی، یا ریتم سریع نوازندگان معاصر در موسیقی. نمیخواهم در این رابطه بحث کنم چون خود مجالی دیگر میخواهد اما بههرحال این موضوع برای من بسیار موثر بود که مطمئنا نظرگاه من نسبت به هنر را دگرگون کرده است.
بههرروی آنچه مسلم است این خودآگاهی توشهایست برای ادامه عمیقتر زندگی. این گوهر ناب را باید بدون هیچگونه پردهپوشی بر گردن آویخت اگرچه نواقصمان را در سطح شفافش به ما بنمایاند.